محمد مفيد مستوفى بافقى
453
جامع مفيدى ( فارسى )
صاحب وقار و تمكين آقا احمدا مشهور به ناوخدا آن عزيز مرديست شيرينگوى شيرينزبان مطايبه دوست ، هرگز گرد كدورت و الم پيرامن خاطرش نگشتى ، هركه را غنچه صفت دلتنگ يافتى به سخنان دلاويز و ظرافتهاى مطايبهانگيز در كمال بشاشت و خرمى چون گل خندان ساختى ، و هرگاه حكايتى به ميان آمدى آن كلمات را به عبارات رنگين و با حركات مليح شيرين ادا نمودى و اكثر اوقات با كمال شكفته طبعى با حضرات عمال و اكابر و اشراف صحبت داشته همگى او را چون جان عزيز [ 328 الف ] گرامى داشتندى . و در عنفوان اوان جوانى امر تجارت كه مستحسن ارباب كياست است اختيار نموده پا در وادى غربت نهاد و قريب ده مرتبه به هند دكن رفته هرمرتبه به وطن مألوف مراجعت نمود و آنچه از منافع تجارت به دستش آمد با ارباب جاه و فقرا مصروف مىگردانيد . و الحق آنجناب بازرگانيست صايبتدبير دورانديش تمامخرد كه هنگام كفايت به عقل كامل رشتهء شب را بر گردن روز بستى و در وقت معامله زر خورشيد را از چار بازار فلك بدست آوردى ، مصراع : به دانش كار سازى كار دانى . و در مدت مسافرت در بلاد هند در كمال اعتبار با امرا و خوانين آن ولايت گوى مصاحبت و مجالست باخته بديدارش شادمانى مىكردند . در شهور سنهء ثلث و ثمانين و الف كه از حيدرآباد متوجه ايران بود چون وارد بندر سورت گرديده خان عظيم الشأن غياث الدين خان مقدم آنجناب را مغتنم دانسته مدتى در كمال عزت و اعتبار بههم صحبتهاى منتعش مىنمودند . در زمانى كه مسود اوراق از جهاناباد مراجعت نموده متوجه اورنگآباد بود [ 328 ب ] شخصى مذكور ساخت كه فصاحت شعار مومى اليه قصيده در مدح خان عالىمقدار به نظم آورده و به غايت مستحسن افتاده و آن بزرگ آنچه لازمهء بزرگى و احسان بوده بهجاى آورده و آن عزيز مقضى المرام از بندر سورت متوجه مكهء معظمه شد و در ششم شهر ذى حجة الحرام سنهء مزبوره به احرامگاه رسيد و در آنجا از لباس حيات « 1 » مستعار عريان گشته احرام
--> ( 1 ) - اصل : حيواة